|
روايت مستند مينا و پلنگ (۱)  
مینا دختر كندلوسي صدای خوبی داشته وهر شب در اطاق خود آواز می خوانده و پلنگ شیفته آواز مینا بوده و به نزدیک پنجره می آمده و به آواز مینا گوش میداده و... قصه مینا و پلنگ حکایت دختریاست به نام مینا که دلداده پلنگ میشود و پلنگ هم در تب عشقاش میسوزد، با پایانی از گلوله و گریز . روزی حسب اتفاق از آن قصه با کلارا خانس سخن میگفتم، از من خواست که ترانهی مینا و پلنگ را با ترجمه روی نوار بخوانم و چنین کردم. چند ماه بعد شعری به دستم رسید که نام شب پلنگ را بر پیشانی خود داشت. مینا و پلنگ قصه عشق یک انسان و یک حیوان است. شگفتی این حکایت آنجا رخ مینماید که بدانیم در این قصه پلنگ با هویت خود به عنوان پلنگ در متن حضور دارد، پریزادهای یا دیوی نیست که تغییر شکل داده و پلنگ شدهاست یا حتی انسانی مسخشده و به قالب پلنگ در آمده نیست. آنچه این قصه بر آن مویه میکند، از دست رفتن فردیت در برابر ارزشهای تثبیتشدهی اجتماعی است. جامعهی آشفته، عاشقان را به نام عرف قربانی میکند تا خود را حفظ کند. آنها را قربانی میکند، چرا که این رابطه را خطری برای خود تلقی میکند. قصهی مینا و پلنگ، حماسه فردیت است. شعر شب پلنگ، از همین حماسه سخن میگوید. شعر درست از لحظهی گریز پلنگ در سکانس پایانی داستان آغاز میشود، شعری بیانتها، گشوده و سیال از حماسهی جستجوی خویشتن در میانهی بلوای هراس، گلوله و گریز. در این شعر، هم شکارچیان در جستجوی پلنگاند، هم مینا. پلنگ این شعر، گاه رخت انسان به تن میکند و در هیئت شاعری جسور و وحشی ظاهر میشود و گاه پلنگ محضیاست که اختفا گزیدهاست و میتواند هرجایی رخ نماید. قسمت اول: هيچ غريبه ای کندلوس را نمی شناخت. راه دهکده را هيچ پای بيگانه ای نپيموده بود.به خيال هيچ کس نرسيده بود که در دامان سبز جنگل , ته يه دره دور افتاده و غريب , آدمهايی هم بدنيا می آيند , عاشق می شوند, زندگی می کنند و می ميرند.همين غريبی و تنهايی بود که دلهای همهء آدمهای دهکده را مالامال از عشق و صفا و يکرنگی ساخته بود. پرنده ها را واداشته بود , ديوار به ديوار سفيد و پاک کله چوها , لانه بسازند.بی هيچ ترس و بيمی از تنهايی جوجه هاشان , از ويرانی ِ لانه هاشان. مردم دهکده آنچنان شيفته و دلباختهء بهار بودند که هيچگاه پا روی گلبرگها نمی گذاشتند. مست و بی قرار به ضيافت بهار می رفتند به تماشای حضور جانانه بهار. برای بهار آوار می خواندند . ترانه می سرودند و سر در گوش بهار زمزمهء عاشقانه سر می دادند. ميان اين همه يکرنگی و صفا , يک دل عاشق, راهش را از ساير دلها جدا کرده بود. به شبهای تنهايی و ماندن در کله چوی کوچکش , مونسی با دل تنهايش آنچنان انس گرفته بود,که مردم دهکده به پاس تنهايی او , حتی از کنار ديوار کله چويش, رد نمی شدند. اين دل تنها , اين دل عاشق, دل مينا , دختر بالا بلند و زيبا روی کندلوس بود. دختری با موهايی به رنگ تن بلوط , با نی نی چشمانی به رنگ دانه های سرخ انار , پوست صورتی مهتابی , قد و بالايی همانند درخت سرو , بلند و آزاد. مردم دهکده با مهربانی , مينا را با آوازش , با تنهايی اش , باور کرده بودند.کمتر دستی , در شب های تنهايی و بيداری مينا , کوبه در کله چوی او را می کوبيد. حتی در شب های سرد و بلند زمستان کندلوس. نه آنکه او غريبه با آنان بود , مينا ميان قاب آينه دل ِ آدمهای ساده و پاک دهکده جا داشت. چشم و دل روشن و عاشق يکاک آنان بود. به جنگل که پا می گذاشت , پای درخت بلوط ِ پير عاشق جنگل که می رسيد , دستان پر التهاب و نيازش را گرداگرد قامت ايستاده بلوط , حلقه می کرد. سرش را روی تن بلوط تکيه می داد, غرق در عطر تن بلوط به نجوای سر شاخه های درختان جنگلی گوش می سپرد که نسيم آرام صبح دست بر سر و رويشان می کشيد و بيدارشان می کرد. مينا مثل اينکه دنبال گم گشته ای باشد, اين سو و آن سوی جنگل سرک می کشيد. در ميانه راه, دخترکان دهکده را می ديد که دست در دست يکديگر , شاد و خندان راه پيوستن به جنگل را در پيش دارند. مينا بی اعتنا به آنان , مردمکان سرخ چشمانش را به زمين می دوخت. حسی مثل شرمساری , مثل غريبی, مثل گريز. ادامه دارد... |